تبليغاتX

کاش اینجوری نمیشد ؟!


ای بهترین دلیل بودنم عزیزم

بهترین صدای زندگیمن تپش قلب توست

قشنگترین روز دنیا روز تولد توست

پس بمان وبدان که تا ابد عاشقانه

فریاد خواهم زد که دوستت دارم.

            تولدت مبارک   

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 15:58 توسط سالار و |

درزندگی دو چیز را خیلی دوست دارم یکی زیبا ترین گلها ودیگری تورا

گلهارا برای تو وتو را برای خودم زیباترین گلهای دنیا تقدیم تو بخاطر قشنگترین

             روز دنیاششم آذر سر آغاز شکوفای زندگی اتتولدت مبارک

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 15:35 توسط سالار و |

دوست داشتن از عشق بر تر است . عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نا بینایی . اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه واز روی بصیرت روشن وزلال.عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با او اوج می یابد

تولدت مبارک 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 15:33 توسط سالار و |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

       

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 15:30 توسط سالار و |

مرگ از زندگي پرسيد : آن چيست كه باعث مي شود  تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟ زندگي لبخندي  زدو گفت :دروغ هايي كه در من نهفته هست و حقيقتي كه تو در وجودت داري


يا درست حرف بزن يا عاقلانه سكوت كن
سكوت بهتر از آن است كه مردم تو را مجنون خطاب كنند.

 

اگر دبير رياضي بودم ثابت ميكردم كه چگونه شعاع نگاهت از مركز قلبم مي گذرد اگر دبير شيمي بودم نام تو را در قلبم پخش مي كردم تا محلول با محبت شود اگر دبير ديني بودم مي دانستم كه بعد از خدا تو را مي پرستم اگر دبير جغرافي بودم مي دانستم كه خوش آب و هوا ترين منطقه آغوش گرم تو است و اگر دبير زبان بودم با زبان بزباني مي گفتم عاشقتم

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 14:4 توسط سالار و |

بدون  شرح

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 13:10 توسط سالار و |

              معنای زندگیم        

 اگر برای دنیا یکی باشی برای من تمام دنیای    

حالا که اسیرم به اسارتم می نازم  

تنها برای قلب مهربان تو که اولین

حکایت عشقم هستی می نویسم.

     دوستت دارم با صداقت      

       بی نهایت...تا قیامت  

         تولدت مبارک          

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 15:12 توسط سالار و |

برمن وتو روزگاری رفت و عشق پا گرفت

عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت

شادمانی بودومن بودم وتو بودی وعشق بود

عشق وشادی با تو رفت وغم مرا تنها گرفت

نغمه هامان در گلو شکست وشادیها گریخت

مرغ رنگین بال عشق مارا ره  صحرا گرفت

داستان چشم گریان من از شت بپرس

ای بسا گوهرکه دست غم اولین دریا گرفت

جام لبریز امیدم را فلک بر خاک ریخت

عشق رااز ما گرفت اما چه زیبا گرفت. 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 13:6 توسط سالار و |

 اگر بهترين دوست نيستي لااقل بهترين دشمنم باش
اگر غمخوارم نيستي لااقل بزرگترين غمم باش
هرچه هستي هميشه بهترين باش
چون بهترينها هميشه در ياد خواهند ماند
پس در بدترين خاطراتم ? بهترين باش

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 13:5 توسط سالار و |

   

کاش گذشتن از بعظی چیزا به آسونی گفتنش باشه
فراموش کردنه بعضی حرفا سخت تر از لحظه ی شنيدنشه ! 
چرا فکر ميکنی ميشه راحت از خيلی چيزا گذشت ؟
من نمی خوام سکوت من آجرای همون ديواری باشه که بين منو تو فاصله بندازه 
آگه حرف نمی زنم .. اگه نمی گم دردم چيه .. اگه فقط شدم نگاه و نگاه ..
فکر نکن از درد و دل کردن باهات خسته شدم .. 
ميترسم تو خسته بشی از دلتنگيام ..  
آدم بعضی وقتا اينقدر از همه جا و همه كس 
  دلسرد و دل تنگ ميشه که حتی آهشم 
يخ ميزنه ..


نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 9:51 توسط سالار و |

 

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه وگرنه می سوزه...

يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه می شکنه...

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه...

يه قناری بايد به خوش اوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت

ميشه....

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه...

يه دفتر نفاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی

نداره...

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر درگمه..

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد

می شه....

يه چشم اشک الود..يه دل غم الود..يه کبوتر عاشق..

يه قناری خوش اواز ..يه لب خندون..يه جاده با انتها..

يه دفتر نقاشی..يه ديوار استوار..يه قلب پاک و..........

اينا همه يه جايی معنی داری جاييکه:

چشمای اشک الودت رو من پاک کنم..دل غم الودت رو من شاد کنم

شنونده اواز قشنگت من باشم..لبای کوچيکت رو من خندون کنم

نقاش دفتر خاطراتت من باشم..پاکی قلبت رو با سلامت عشقم

معنی کنی

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:7 توسط سالار و |

 

باز هم به انتهای جاده ای رسيدم که آغازی نداشت...

عشق نه برای من که برای تو هم مرده بود.

 

اي کاش در دنيا سه چيز وجود نداشت....

عشق . غرور و دروغ 

زيرا انسان براي عشق ... و

ازروي غرور... دروغ مي گويد.

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 11:54 توسط سالار و |

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 11:58 توسط سالار و |

پسرکی دو خط موازی بر روی تخته سیاه کلاس کشید......

خط اول به دوم گفت ما می تونیم زندگی خوبی داشته باشیم....

دومی قلبش تپیدولرزان گفت بهترین زندگی رو......

درهمین زمان معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسن

و بچه ها هم تکرار کردن...... 

دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسن مگر اینکه یکی از اونا ها

برای رسیدن به دیگری خود را بشکند..

                                      حالا من خودمو شکستم......

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 23:1 توسط سالار و |

برای شکستن دل یه لحظه وقت کافیه

اما برای اینکه از دلش در بیاری شاید هیچ وقت فرصت پیدا نکنی..

می شه بعظی هارو مثل اشکاز چشمات بندازی.. اما نمی تونی

جلو اشک رو بگیریکه با رفتن بعظی هااز چشمات جاری می شه...

همیشه غمگین ترینو رنج آور ترین لحظات زندگی آدم 

توسط همون کسی ساخته می شه که شیرین ترین

و به یادموندنی ترین لحظات رو برای آدم ساخته...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 22:58 توسط سالار و |

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 22:53 توسط سالار و |

خستگی های روز مره زندگی می ارزه به اینکه تو یه شب

سرد زمستونی..یه مهر بون شادت کنه

می خام بدونی که تو سیاره به این بزرگی همیشه یه قلب منتظر

برای اومدنت می تپه.

دوتا چشم منتظربرای رسیدن چشم روشنی قشنگ تر از تو

از یه دست خط مهربونگرفته تایه شاخه گل زنبق بنفش....

کاش می شد تشکر ونوشت... کاش می شد شادی رو گفت.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 22:28 توسط سالار و |

                     سکوت سرشار از سخنان ناگفته است 

بزار خیالت رو راحت کنم دیگه نه چشمام اشکی داره واسه ریختن دارن

نه دستام آرزویی برای لمس دستات.

قلبم اینقدر از تو پر شده که داره منفجر میشه. ولی چه فایده؟

وقتی دستام حتی به گرده پات هم نمی رسن!

وقتی چشمام نمیتونن توی چشمای براقت زل بزنن!

وقتی عشق را با منطق می سنجی! چرا باید ازت لبریز باشم؟؟؟؟

می خوام توی سکوت کناره تو بمیرم. یادمه روزی هم که با حرفات قلبم رو

آتیش کشیدی سکوت کردم!

یادمه وقتی عشق رو در ترازوی عقل گذاشتیاز فرط نارحتی موهامو چنگ می زدم.

یادمه روزی که گفتی ما به درد هم نمی خوریم اصلل رابطه ما هیچه!

بغض راه گلومو بسته بود وچون لرزونم مقاومت کردم!!!!

اما چه فایده  تو که این چیزهارو ندیدی که بخوای درکم کنی! پس برای چی

دارم واست درد دل میکنم؟می خوام سکوت کنم. اون سکوتی که تو

دوست نداشتی. شاید از توی چشمام عشق رو بخونی!

تقدیمبه کسی که روزگاری  دوسش داشتم به یادروز۲۰ مهر۱۳۸۴

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 22:8 توسط سالار و |

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 21:39 توسط سالار و |

نمی خواست ببینمش چرا؟ای مجنون تمام رویاهای نا تمام

  ای کسی که عشق تو نشاط افرین

این قلب خسته وبی فروغ من است.

بی تو وبی عشق تو نشاط از آشیان

کوچکم پر گشود واز گذشت عمر وزندگی

بی زارم.

محبوبا تو را سوگند به حرمت معصومیت

بی حد تپش های قلبم ای غزل رمیده

دشت عشق برگرد.تا به زندگی برگردم.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 20:29 توسط سالار و |

                                                رموز دنیا

زمانهای قدیم وقتی راه بشر به زمین باز نشده بود فظیلتهاوتباهی هادور هم جمع شده بودن

ذ کاوت!گفت:بیاید بازی کنیم مثل قایم باشک

دیوانگی!فریاد زد:اره قبوله من چشم میزارم

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.

دیوانگی چشمهایش را بست وشروع به شمردن کرد !!

یک..........دو..........سه..........

همه به دنبال جای بودن تا قایم بشوند

نظافت* خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت*داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت*به میان ابرها رفت و

هوس*به مرکز زمین براه افتاد.

دروغ *که می گفت به اعماق کویر خواهت رفت به اعماق دریا رفت.

طعم*داخلیک سیب سرخ قرار گرفت.

حسادت*رفتداخل یک چاه عمیق.

ارام ارام همه قایم شدن ودیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه.....هفتادوچهار....

اما عشق هنوز معطل بود ونمی دانست به کجا برود.

تعجبی ندارد قایم کردن عشق کاره سختی است.دیوانگی داشتبه عدد۱۰۰  نزدیک می شد

که عشق رفت داخل یک سبدگل رز و آرام نشست.دیوانگی فریاد رد دارم میام.

همان اول کار تنبلی را دیدتنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود.بعد نظافت رایافت و

نوبتبه دیگران رسید اما از عشق خبری نبود دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت

حسودیش گرفت وارام در گوش او گفت:عشق در ان سوی گل رز مخفی شده است

دیوانگی با هیجان زیادیک شاخهاز درخت کند وانرا با قدرت تمام به داخل گلهای رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد. عشق داخل شاخه ها بیرون آمد  دستهایش راجلوی صورتش گرفته

بود واز بیین انگشتانش خون می ریخت .شاخه درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

دیوانگی که خیلی ترسیده بود. باشرمندگی گفت:حالا من چکار کنم؟

عشق جواب داد مهم نیست من  تو دیگه نمی تونی کاری بکنی فقط ازت خواهش می کنم 

از این  به بعد یار من باش همه جا همراهم من باش تا راه را گم نکنم.

و از هماهن روزتا همیشه عشق ودیوانگیهمراه یکدیگر به احساس

تمام ادمها عاشق  سرک می کشند.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 4:10 توسط سالار و |

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 17:3 توسط سالار و |

وقتی میان چشمایت رغبتی نیست

 دیگر برای دل سپردن فرصتی نیست

  بگذارتا عاشق ترین مردم بدانندبین

  من ودستان گرمت نسبت نیست

  تا انتهای ما جرا همپی نبردیم  از

ازمشرق چشم تو مارا قسمتی نیست

 چندی است میگرید دلم  باور  کن ای

دوست.

در حجم دستان تودیگر وسعتی نیست

معزورماز عشق ببخشایم پریزاد

دیگربرای دل سپردن فرصتی نیست

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 14:8 توسط سالار و |

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 16:45 توسط سالار و |