تبليغاتX

کاش اینجوری نمیشد ؟!


زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

ميشناسي

 

                               داستان يك كوهنورد

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلند ترين كوه ها بالا برود . او پس از سال ها

آمادهسازي ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار رافقط براي خود مي خواست،

تصميم گرفت تنها بالا برود .

شب بلندي هاي كوه را تماما دربر گرفت ومرد ديگر هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود. اصلا

ديد نداشت وابري روي ماه وستاره ها را پوشانده بود.

همانطور كه از كوه بالا مي رفت، چند قدم مانده به قله پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط

مي كرد از كوه پرت شد. در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد.

احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه اورا در خود مي گرفت.

همچنان كه سقوط مي كرد، همه رويدادهاي خوب وبد زندگي به يادش آمد.

درآن لحظه فكرمي كردكه چقدرمرگ به اونزديك شده. ناگهان احساس كردكه طناب به دوركمرش محكم

شد.بدنش ميان آسمان وزمين معلق شده بود.دراين لحظه چاره اي جزآنكه فرياد بكشد:

(خداياكمكم كن!) برايش باقي نمانده بود.

ناگهان صداي پر طنيني كه از اسمان شنيده مي شد،جواب داد:

از من چي مي خواهي؟؟

-خدايانجات بده!

-واقعا باور داري كه من ميتوانم نجاتت بدهم؟

-البته كه باور دارم.

-اگر باوري داري طناب را كه به كمرت بسته شده،پاره كن...

يك لحظه سكوت....

و مرد تصميم گرفت باتمام نيرو به طناب بجسبد.

گروه نجات مي گويند، روز بعديك كوهنورد يخ زده ر پيدا كردند. بدنش ازيك طناب آويزان بود وبا دست هايش محكم طناب را گرفته بود ...

او فقط يكمتر از زمين فاصله داشت !!!!!

وشما؟؟

چقدر به طنابتان وابسته ايد؟

آيا حاضريد آن را رها كنيد؟

در مورد خداوند يك چيز را نبايدفرا موش كرد :

هرگز نگويد كه او شما را فراموش كرده ويا تنها گذاشته

هر گز فكر نكنيد كه اومراقب شما نيست.

به ياد داشته باشيد كه او همواره شما رابا دست راست خود نگه داشته است

نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 22:54 توسط سالار و |