تبليغاتX

کاش اینجوری نمیشد ؟!


 

 هیچ چشمداشتی ندارم از آن هایی که دوست شان می دارم.از آنها جز این نمی خواهم

که آزاد باشند.این حق آنهاست که گاهی بی هیچ دلیل وتوجیهی مرا ترک کنند و بروند.

دلایل و توجیح ها همواره کاذبند.بنابراین نیازی به آنها ندارم.

 تنها بودم . تو رسيدي گفتي " ما " بشيم بهتره . ديگه تنها نبودم. اما بعد از مدتي سر قرار نيومدي . يه روز که داشتم دنبالت مي گشتم به تنهاي ديگري رسيدم .گفتم چرا تنهايي ؟ گفت : يارم نيومده . يکدفعه بلند شد و با خوشحالي گفت : اومد ! وقتي برگشتم تو را ديدم اري تو را ديدم

نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 21:40 توسط سالار و |

روز ها را شمردم هر روز به اندازه سالی گذشت گويا عقربه های ساعت خسته شده بودند یک روز گذشت قلبم از دوری فشرده شد. روز دوم گذشت قلبم دو تکه شد. روز سوم گذشت زخم گسترده تر شد. روز چهارم گذشت قلبم سه تکه شد. روز پنجم گذشت قلبم چهار تکه شد... روزها گذشت تا روز ديدارت رسيد با قلبی تکه تکه، ولی پر اميد به ديدارت آمدم بی تفاوتی ات، در آن روز قلبم را سوزاند و خاکستر کرد . تا ديگر نه زخم بخورد.. نه بشکند .. نه تکه تکه شود...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 16:53 توسط سالار و |

وقتی یه نفر رو دوست داری دلت می خواد تمام لحظه هایی که شادی رو با اون قسمت کنی و تمام لحظه هایی که نارحته رو خودت بگیری و تمام لحظه ها پیشش باشی .و یه ثانیه تنهاش نذاری ... و اون قدر به قدرت عشقت اعتقاد داری که مطمئنی با بودنت...تنها با بودنت در کنارش...تمام غصه ها به آرامش تبدیل می شه... وقتی به این اعتقاد داشته باشی محکم و امیدوار کنارش ایستادی...بهت تکیه میکنه که شاید بتونه همه چیز رو تحمل کنه و همه چیز به مرور ارام میشه.دوباره از این که یک نفررو با تمام وجود دوست داری لذت می بری .وقتی عاشق یک نفری...به اون آزادی بخشیدی که هیچ کس نمی تونه بهش بده.آزادش میذاری که هر جور دوست داره زندگی کنه و تو از گرمای وجودش و زیبایی شادیش لذت ببری

روزي مرگ از زندگي سوال کرد چرا همه از من گريزانند و تو را دوست دارند زندگي در جواب گفت زيرا تو يک حقيقتي ومن يک دروغ

نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 22:59 توسط سالار و |

  
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 22:27 توسط سالار و |