تبليغاتX

کاش اینجوری نمیشد ؟!


 جستجو.نت

امروز سرمو رو به آسمون بلند كردم تا با خدا حرف بزنم.ديدم آسمون ابريه اونم مثل من بغض كرده بود و دلش ميخواست گريه كنه . ميدونم چرا خدا آسمونو نشونم داد

اون ميخواست بهم بگه توي اين دنيا فقط تو نيستي كه............  

خدايا مي فهمم چي ميگي اما دلم اينارو نمي فهمه همش بهونه مي گيره . چطوري به دلم بفهمونم كه الان من و اون غير تو هيچ كس رو نداريم؟ چطوري بهش بفهمونم كه اون رفته وهيچ وقت بر نمي گرده؟چطوري بهش بگم كه اون مال من نيست ازاولشم نبوده؟خيلي سخته خيلي .  

خدايا من توي دنيا فقط به اميد تو و اون نفس مي كشيدم .  

حالا كه اون رفت حالا كه اون تنهام گذاشت حالا كه اون منو نفهميد تو يه قول بهم ميدي؟  

هيچ وقت تنهام نذار اگه توام تنهام بذاري من چيكار كنم؟  

اما تو رو به خودت قسمت ميدم منو ببر پيش خودت.هرچي تا حالاعذاب كشيدم بسه .  

فقط تو ميتوني نجاتم بدي راهشم اينه كه قلبمو ازم بگيري

ولي خيلي مراقب قلبم باش چون ياد و خاطره ي كسي توي اونه كه خيلي دوسش داشتم و دارم .

جستجو.نت

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 22:31 توسط سالار و |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم٬ گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم امد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و كل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم ايد تو به من كفتي :

ـ‍‍‍‍((از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني جندي از اين شهر سفر كن))

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من اهوي دشتم

 تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زدو بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

 نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم ان شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق ازرده خبر هم

نه كني دگر از ان كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه گذشتم

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 23:43 توسط سالار و |

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 مي نويسم فقط به خاطر تو تو كه همه چيزمو بردي.وقتي رفتي صداي شكستن قلبمو شنيدم.خرد شدن خودمو ديدم. وقتي رفتي يقين پيدا كردم كه حتي ذره اي منو نميخواي. وقتي رفتي فهميدم كه همه ي اين مدت خودمو گول زده بودم فهميدم كه دل به دل راه

نداره.وقتي رفتي به خودم گفتم به پاكي عشق قسم ميخورم كه هيچ وقت فراموشت نكنم.هيچ وقت روز اول ديدارمونو كه با يه سلام ویه تماس شروع شد يادم نميره .هيچ وقت روزاي با تو بودنو فراموش نمي كنم .هيچ وقت آخرين روزو كه منو از تو جدا كرد يادم نميره. من به خاطر عشق تو خيلي چيزارو از دست دادم ولي هيچ وقت پشيمون نميشم چون عاشق تو شدن لياقت ميخواد .ولي حيف!چه حيف شدم كه من تو رو فقط به خاطر يه ..... از دست دادم. تو فقط يه كوچه با من فاصله داشتي ولي حالا اين كوچه شده يه شهر بزرگ .حالا مطمئنم كه ديگه هيچ وقت تورو نمي بينم .

چقدر دلم گرفته چقدر تنگ شده ولي كيه كه منو بفهمه؟كيه كه بفهمه من تو رو واسه خودت ميخواستم .وقتي تو نفهميدي ......... مهم نيست .من مقصر بودم پس بايد تا آخر عمر تاوان پس بدم اما اي كاش مي تونستم دنيا رو برگردونم عقب . اين حرفا چه فايده اي داره تو كه نيستي و هيچي از ماجرا نميدوني.تنها من موندمو من!گاهي وقتا با خودم اون روزي رو ميديدم كه من و تو دستامونو به هم ميديمو .....  اما ديگه توي خوابمم تصورشو نمي كنم .

ديگه زندگي معنائي نداره .همه ي دنيا همه ي شهرو كوچمون يادآور توئه.هر وقت يادت مي افتم گريم ميگيره حتي الان كه دارم برات مي نويسم . دلم به همين خوشه كه يادت واسم مونده .به خدا دوست داشتم عاشقت بودم.

قصه ي زندگي من تنها قصه ايه كه تا حالا ساخته نشده.من اين قصه رو دوست ندارم چون آخرش تلخه .اي كاش من بازيگر نقش اول اين قصه نبودم . تو رو خدا اين قصه رو تمومش كن .

نميخوام بگم دوست دارم چون تو هيچ وقت نگفتي

نميخوام بگم برات ميميرم چون تو هيچ وقت نگفتي

اما اينا واقعيت نداره .من اينارو به زبون نميارم اما روزي هزاربار توي قلبم مي نويسمشون .از سرنوشت خوشم نمياد چون تو رو ازم جدا كرد .  نمي تونم باور كنم كه نيستي ولي يادت همه جا هست .اگه ميخواستي بري چرا خاطره هاتو نبردي ؟ چرا منو زجر ميدي؟ مگه من گناهم چيه؟ 

من بايد قبول كنم كه ما مال هم نبوديم .سخته خيلي سخته .ميدونم ديگه نمياي ولي اگه بياي ديگه نميذارم بري .

دلم فقط مرگو ميخواد ولي .........

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 18:44 توسط سالار و |