تبليغاتX

کاش اینجوری نمیشد ؟!


سلام دوستای گلم۳خردادتـــــــولــــــد مــــهاین پست بیشتربه روزتولدم ربط میدم

یه روز اومدم تو اين دنيا دنيايي که آدماش فقط به فکر خودشونن... آدمايي که خيلي راحت دلت رو مي ذارن زير پاهاشون و از روش رد مي شن ... مهربوني فراموششون شده ... دلم بدجوري گرفته دوست دارم بنويسم ، گريه کنم و از خدا بپرسم مگه يه آدم چقدر جون داره که اين همه نا مهربوني ببينه و صداش درنياد ... !!!


چرا اونايي که ازشون انتظار نداري فراموشت مي کنن؟ تو که مي خواستي تنها باشم اصلا چرا من و آفريدي؟ من تنهايي رو دوست ندارم ، زندگي رو دوست ندارم ، نا مهربوني و بي وفايي رو دوست ندارم ، بلد نيستم قلب کسي رو بشکنم ...بلد نيستم بي محلي کنم ... غم هيچکس و نمي تونم ببينم ..... پس من اينجا چي کار مي کنم؟


خدايااااااااااااااااااااااااااااااا چرا دوست داري اينجوري زجرم بدي ... ديگه طاقت ندارم .. ازت کادو مي خوام .... ميخوام که ديگه اينجا نمونم !!!


کاش  هيچ وقت به دنيا نمي اومدم..........


شرمنده اگه مشکلي هست از نظر املايي و.... چون همين الان نوشتم بدون فکر قبلي نمي خوام دوباره بخونمش.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 18:47 توسط سالار و |

 

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده!!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:40 توسط سالار و |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایا فقط تو میدونی من الان دارم چی می کشم. دلم خیلی براش تنگ شده هر لحظه که میگذره احساس می کنم بیشتر دوسش دارم احساس می کنم دارم عاشق تر میشم . خیلی خیلی دلم واسش تنگ شده. نمیدونم چم شده تا اسمش میاد اشک تو چشام جمع میشه.خیلی سعی کردم فراموشش کنم . به خیلی ها دروغ گفتم . گفتم فراموشش کردم . می خواستم به خودم تلقین کنم می تونم ولی نتونستم به خودم به حسم به قلبم دروغ بگم . من نمی تونم فراموشش کنم . دلم واسه ی نگاش واسه ی حرف زدنش یه ذره شده .

خدایا...چرا حرفائی که توی قلبم بود رو بهش نزدم .چرا بهش نگفتم که اون همه ی وجودمه همه ی عمرمه . چرا گذاشتم بره . چرا؟خدایا خودت می دونی من چه اونو ببینم چه نبینمش یه ذره از حسم بهش کم نمیشه. همیشه دوسش دارم . من نمی تونم بدون اون شاد باشم .وقتی بارون میاد یاد خودم می افتم آخه منم هر شب با اشکام یه دریا درست می کنم . هر وقت که بارون بند نمیاد دلم به حال خودم میسوزه چون میدونم اشکای منم مثل بارون هیچ وقت تمومی نداره . گریه می کنم شاید خاطره هاش از ذهنم بره بیرون ولی هر لحظه بدتر میشه .

اون با رفتنش همه ی خاطره هامو بارونی کرد . میدونم هیچ کس مثل من اونو دوست نداره . واسه ی عشقش همه چیزی رو دادم بجز غرورمو که ای کاش اونم میدادم تا بهش میرسیدم .

خیلی دوستت دارم خیلی .

یعنی باید باور کنم که دیگه نیستی ؟چطوری اون همه خاطره رو یه شبه پرپر کنم ؟ خیلی دلم میخواد زیر بارون دستتو بگیرمو تو چشات زل بزنمو بهت بگم واست می میرم . بگم هیچ وقت نگاهت از یادم نمیره . میخوام بهت بگم گوشه گوشه ی دنیا یادآور توئه . همه جا اسم تو نوشته شده . میخوام بگم تیک تیک قلبم تو رو فریاد میزنه  توی آسمون قلبم غیر از تو هیچ پرنده ای نیست .

دیروز که داشتم آرزوهامو می شمردم دیدم که فقط یه آرزو دارم و اونم رسیدن به توئه

وقتی که خاکم می کنید بهش بگید پیشم نیاد . همه ی عکسامو بسوزونید و نذارید حتی از اسمم یه کلمه بمونه . بهش بگین سالار خیلی به پات نشست ولی تو نیومدی . روی سنگ قبرم بنویسید: طلوعی که خیلی غم انگیز بود . بهش بگین من تا لحظه ی آخر امید داشتم ولی نیومد .

میگن آدما دست خالی میرن اون دنیا ولی من با یه قلب پر از خاطره های خوشگل خاطره های با تو بودن می میرم . هیچ کسم نمی تونه قلبمو ازم بگیره . هیچ کس .

حتی اگه دلتم نخواد من تا آخر عمر چشم به راهتم . همیشه میخوامت .

دل من بغضتو بشکنو گریه کن روزای خوبت همشون رفتن .


نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:28 توسط سالار و |