تبليغاتX

کاش اینجوری نمیشد ؟!


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 شروع ميشي به يه سلام و ساده ميشي به واژه ها ترانه ميشي تو بر لباي من روان و گرم و دلنشين.......

بگو كدوم چشمه توي نگاهت نهفته است كه منو  شكفته مي كنه؟

خودم ميدونم قصه از اونجا شروع شد كه من تو رو ديدمو يه حس عجيبي منو در بر گرفت حسي سرشار از زيستن نو شدنو پرواز .

 تو بال زدي و منو  رو به آسمون به انتهاي دوردست بردي و من بيشتر از قبل به بال زدنو بزرگتر شدن تو فكر مي كردم . يادته ديروز يه جوجه ي كوچولو بودي و حالا يه گنجشك زيبائي .

 تو همدم رازهامي .باتو درد دل مي كنم ولي جوابتو نمي شنوم . هرچي آسمونو مي گردم تو رو نمي بينم . ستاره كوچولوي من كجائيييييييييييييي؟

از كدوم گوشه ي آسمون پيدات كنم وقتي كه بال پرواز ندارم ؟

جلو ميام نزديك ميشم . چشام دنبالت ميگرده. بي تابمو بي تابيم هر لحظه بيشتر ميشه . به خودم ميگم : " بازم لحظه هاي بي قراري بازم انتظار "

باشه همه ي اينا قبول ولي من روي يه تيكه كاغذ مي نويسم كه دوست دارمو اونو به باد مي سپارم تا به تو برسونه و تو بفهمي كه يه نفر هست كه دوستت داره و منتظرته . اون يه نفر هميشه منتظرت مي مونه با اينكه ميدونه هيچ وقت نمياي

دلت ميخواد بدوني اون يه نفر كيه ؟ اون ...... منم " سالار "

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 14:22 توسط سالار و |